تبليغاتX
وبلاگ رسمی اکبر گلپایگانی

گفتگوی روزنامه شرق با استاد اکبر گلپایگانی...

مردم هنوز تشنه "گلها" هستند

مرجان صائبي: سال‌هاي زيادي از دوران طلايي موسيقي در ايران مي‌گذرد؛ سال‌هايي كه استادان در كنار هم بودند و شاگرداني تربيت كردند كه هنوز هم موسيقي به اسم آنها زنده است. جدا از مسايلی كه باعث توقف روند رشد موسيقي در ايران شده، دلايل ديگري هم وجود دارد كه شايد فقط در گفت‌وگو با اساتيد نسل گذشته بتوانيم به اهميت‌شان پي ببريم. ساعت چهار بعدازظهر يكي از روزهاي شهريورماه با استاد گلپايگاني تماس گرفتيم تا با او ديداري داشته باشيم و ساعت پنج در حياط خانه قديمي و زيباي خيابان فرمانيه در كنار وي و همسرش بوديم. مهرباني و آرامشي كه در نگاه اين زوج قديمي وجود داشت، تداعي‌گر دوره ابوالحسن‌خان صبا، مرتضي‌خان محجوبي و پرويز ياحقي است؛ دوراني كه به قول اكبر گلپايگاني تعداد كساني كه كارشان مهر داشت، انگشت‌شمار نبود. گفت‌وگو با اكبر گلپايگاني بسيار دل‌پذير است. ادبيات خودش را دارد و به چيزهايي اهميت مي‌دهد كه اين روزها از بين رفته. بسيار سرزنده‌تر از هم‌دوره‌اي‌هاي خود است. او آرامش اين روزهاي خود را در تربيت شاگردان و تحقيق و نوشتن كتاب‌هاي موسيقي براي جوان‌ها پيدا كرده است.

‌اخيرا آهنگي اجرا كرديد كه باز هم سروصداي زيادي به پا كرد. راز اينكه هنوز سرحال هستيد و به فعاليت حرفه‌اي‌تان ادامه مي‌دهيد، چيست؟
مردم در ايران وقتي بازنشسته مي‌شوند، دوباره مي‌روند سراغ يك كار ديگر؛ ‌اما در همه دنيا وقتي مردم بازنشسته مي‌شوند به طرف آرامش مي‌روند تا از زندگي‌شان بهره‌برداري كنند. شما اگر به آن آرامشي كه من مي‌گويم رسيديد، اين آرامش تاثير خودش را مي‌گذارد. يعني وقتي صبح بلند شويد و به كوه برويد و بعد اگر عصر دور هم جمع مي‌شويد، صحبت‌ها و بحث‌هاي خوب داشته باشيد و اگر توانستيد كساني را كه به شما بدي كرده‌اند، ببخشيد و سعي كنيد به آنها خوبي كنيد، رويه‌اي پيدا مي‌كنيد كه اين روحيه تاثير خودش را در كارتان نشان مي‌دهد. اگر شما خوبي كنيد، آنها كه به شما بدي كردند از كارشان شرمنده مي‌شوند. سعدي هم همين را مي‌گويد: «صد بار بدي كردي ديدي ثمرش را / خوبي چه بدي داشت كه يك‌بار نكردي». من هر روز با دوستان ورزشكارم، آقايان مهدي‌زاده و ملاقاسمي و ديگر بچه‌ها به كوه مي‌رويم و بعدازظهرها راجع به موسيقي تحقيق مي‌كنم. ما دو كلاس آموزش موسيقي در تهران داريم، يكي در خيابان دولت كه برادرم آقاي گلريز آن را اداره مي‌كند و يكي هم در خيابان محك اقدسيه كه برادرم آقاي حسن گلپايگاني كه استاد دانشگاه است، آنجا را اداره مي‌كند.
با وجود اين، تابستا‌ن‌ها و زمان‌هايي كه من در ايران هستم بعضي از شاگردان را كه امكانات مالي ندارند، آموزش مي‌دهم. اين بچه‌ها از شاه‌عبدالعظيم، ورامين، آمل، شيراز و شهرهاي ديگر مي‌آيند و همين جايي كه شما الان نشسته‌ايد، مي‌نشينند و ما كلاس‌هايمان را همين‌جا برگزار مي‌كنيم. همه اين كلاس‌ها هم مجاني است. ديروز يك آقاي نابينا با يك آقايي كه ويلن مي‌زند، از اصفهان آمده بودند و باورتان نمي‌شود كه او آنقدر زيبا ويلن بزند. قسمت‌هاي بم را خيلي خوب مي‌زد اما زير را نه. ساز جيغ مي‌كشيد. گفتم شما خيلي زيبا ويلن مي‌زنيد اما بايد يك ويلن ديگر تهيه كنيد. گفت من يك مساله را يواشكي خدمت‌تان عرض كنم. گفتم نه من دوست دارم كه شما همه چيز را بلند بگوييد و اين آقاي نابينا هم محرم هستند. گفت: من پول ندارم ويلن بخرم. وقتي اين را گفت مثل اينكه دنيا را روي سر من خراب كردند. گفتم من رفتم تا يك ويلن خوب براي تو تهيه كنم. ديروز كه آنها رفتند من با چند تا از دوستانم تماس گرفتم تا يك ويلن خوب كه امتحانش را پس داده، براي اين آقا تهيه كنيم. ما كه كاري از دست‌مان برنمي‌آيد، همين‌طور بايد رايگان براي جوان‌هايي كه مستعد هستند، كار كنيم. به نظر من اين يعني رسيدن به آن آرامشي كه گفتم.
وقتي شما به اين آرامش برسيد، اگر صدميليارد هم به شما بدهند كه آقا بيا در فلان سالن ميلاد كنسرت بگذار يا تالار وحدت، من مي‌گويم نه! من اين كار را انجام نمي‌دهم. البته صدميليارد كه اغراق است؛ اما اگر شما صدميليون به من بدهي كه نيم‌ساعت برنامه اجرا كنم، من اين كار را انجام نمي‌دهم براي اينكه استرس اين كار باعث مي‌شود، آرامشم را از دست بدهم. من صبح‌ها ساعت ‌5/5 بيدار مي‌شوم، يك سيب و قهوه مي‌‌خورم و مي‌زنم به كوه و عصرها در هفته سه روز به شاگردانم به صورت رايگان درس مي‌دهم و بقيه ساعاتم در خانه راجع به رديف‌ها، رمانس‌ها، مدلاسيون‌‌ها و انواع تحريرها مي‌نويسم كه باز هم اين كتاب‌ها را به صورت رايگان در اختيار جوان‌ها قرار مي‌دهم. همان‌طور كه قبلا ما رديف‌هاي استاد موسي‌خان معروفي را نوشته بوديم و تا 400تا رسيده بود. با برادرم حسن گلپايگاني 9‌سال روي اين كار وقت گذاشتيم و زحمت كشيديم. 900و‌خرده‌‌اي رديف نوشتيم. دو برابر رديف‌هاي موسي‌خان معروفي. بعد به ما گفتند اسمش را رديف نگذاريد، گفتيم هر چه شما مي‌گوييد مي‌گذاريم. گفتند بگذاريد فراز و نشيب. ما هم گفتيم باشد اسمش را بگذاريد فراز و نشيب (خنده). عكس من و استادم، نورعلي‌خان برومند و برادرم روي مجموعه هست. آقاي مهدوي در بسته‌بندي‌هاي بسيار زيبا اين كار را ارايه داد و آن را هم باز ما به صورت رايگان انجام داديم. من به آرامش رسيده‌ام كه مي‌توانم اين كار را انجام دهم وگرنه همانجا مي‌گفتم اين تحريرها را ما از الف تا ي نوشته‌ايم و خوانده‌ايم و رمانس‌ها و 30 تا مدلاسيون ارايه دادم و فلان مبلغ مي‌فروشم. اگر اين كار را مي‌كردم همانجا آرامشم را از دست مي‌دادم، زيرا به دنبال ماديات و پول رفته بودم.
هر چيزي يك اندازه‌اي دارد. فرزندانم تحصيلكرده و موفق و اتفاقا پيانيست‌هاي خوبي هم هستند. يكي از دخترانم شاگرد استاد انوشيروان روحاني بود و ديگري شاگرد خانم افليا پرتو و هر دو دخترم دكتر هستند و در خارج از ايران زندگي مي‌كنند. وقتي من به اين خوشبختي و آرامش رسيده‌ام، ديگر دنبال چه چيزي بروم، مگر كفن جيب دارد؟ هر كس مي‌ميرد، مگر مي‌تواند چيزي با خودش ببرد. شما برويد بهشت زهرا ببينيد كه همه را در يك پارچه مي‌پيچند و در قبر مي‌گذارند. به قول معروف، براي نهادن چه سنگ و چه زر. هر چه بارتان بيشتر باشد وراث توقع‌شان زيادتر مي‌شود، مي‌گويند چرا پدر ما بيشتر از اين براي ما نگذاشته (خنده).
اجازه بدهيد گفت‌وگوي‌مان را درباره جايگاه و سليقه خوانندگان تاريخ‌ساز موسيقي‌مان پي بگيريم و دلايل توفيق و ماندگاري‌شان را بررسي كنيم...
بگذاريد من در همين جا نكته‌اي را بگويم و بعد صحبت‌هايمان را ادامه دهيم. عده‌‌اي هستند كه سليقه خودشان را بر همه چيز مقدم مي‌دانند اما به نظر من همه كارها خوب هستند و هر كس سليقه خودش را دارد و همين‌طور هر كس يك جايگاهي دارد. بنان در موسيقي يك جايگاه دارد، فاخته‌اي يك جايگاه و همين‌طور، اديب خوانساري، يك جايگاه. طاهرزاده، نادر گلچين، محمودي خوانساري، شجريان و... هر كس به نوبه خود يك جايگاهي دارد. هيچ‌وقت نبايد بگويم فقط من درست مي‌گويم و بقيه هيچ هستند، نه ديگران بوده‌اند كه ما توانسته‌ايم باشيم.
به نكته خوبي اشاره كرديد. در دوره شما هر كس براي خودش جايگاهي داشت و همه هم خوب و مورد توجه بودند... .
بله. آن موقع نمي‌گفتند كه مثلا غلامحسين بنان در دستگاه شور يا ابوعطا مي‌خواند. مردم وقتي صداي او را مي‌شنيدند، مي‌دانستند كه بنان است يا فاخته‌اي. در قديم همه كارها مهر داشت.
شما يادتان نمي‌آيد. در آن زمان دو نفر بودند كه خيلي خوب تار مي‌ساختند، يكي يحيي و ديگري استادعباس صنعت. البته تارهاي ديگري هم بود كه خوب بودند ولي اگر آن تارها مثلا به قيمت الان 400هزار تومان بود، تاري كه مهر يحيي داشت، چندين ميليون قيمت داشت. اين كساني كه پاي اسم‌شان مهر دارد كارشان قيمت ندارد، مثل ويلن قنبري. مهر تاريخ ساز‌سازي ما در ايران مديون او است.
به نظر من ما بايد به آن خلاقيتي برسيم كه پاي اسم‌مان مهر بخورد. حالا يك نفر بيايد بگويد بيات عجم، معيد، مبرع سه‌گوشه، عاشورا و... اين است. اينها را اگر به يك بچه هم بگوييد، ياد مي‌گيرد. ولي در اجرا مي‌گويند: رديف‌دان، رديف‌خوان، آوازه‌خوان، مرصع‌خوان و خلاق. شما يك سه‌گاه بخوانيد بعد هم دوباره يك‌بار ديگر آن سه‌گاه را بخوان. چه فايده‌اي دارد؟ آن را كه قبلا خوانده‌ايد! هر دفعه همان را بگذاريد ولي اگر توانستيد پنج تا سه‌‌گاه مختلف اجرا كنيد، آن وقت خلاق هستيد، ما بايد به دنبال اين باشيم.
عارف قزويني يا شيدا بي‌نظير بودند اما در زمان خودشان. آنها را بايد لاي پنبه نگه داشت و حفظ كرد. بايد يك آكادمي يا موزه موسيقي درست كنند و عكس‌ها و كارهاي اين بزرگان را در آنجا نگه دارند، اما نه اينكه الان برگرديم همان كاري كه عارف قزويني يا شيدا خوانده‌ يا ساخته‌اند را تكرار كنيم. بايد يك كار نو خلق كنيم. نبايد دوباره كارهاي بنان يا كاري را كه همايون خرم ساخته و فلان خواننده خوانده است، اجرا كنيم. اينها كه قبلا خوانده شده! بايد كارهاي نو انجام دهيم.
در دوره شما تعداد كساني كه به قول شما مهر داشتند، زياد بود اما اين روزها اكثر خواننده‌ها شبيه هم مي‌خوانند. البته در سال‌هاي اخير پيشرفت‌هايي در اين زمينه شده اما مثل قبل نيست... .
بعد از 30واندي‌ سال كه از برنامه گل‌ها مي‌گذرد، مردم هنوز تشنه گل‌ها هستند. حالا جوان‌ها كه به هم مي‌رسند مي‌گويند برويم يك حالي بكنيم. من به شما سه ماه وقت مي‌دهم تحقيق كنيد، ببينيد اين حال چيست؟ اين حال همان چيزي است كه در برنامه گل‌ها وجود داشت. هماني كه خالقي تنظيم مي‌كرد و پيرنيا زحمتش را كشيده، هماني كه پرويز ياحقي، مرتضي‌خان محجوبي، فرهنگ شريف، حبيب‌الله بديعي داشتند. خيلي‌ها مي‌خندند اما من مي‌گويم اين جوان‌ها حق دارند. آنها به دنبال چيزي هستند كه قبلا در كارهاي اين بزرگان وجود داشت. ممكن است شما در اتومبيل خود نشسته باشيد و از راديو يك آهنگ پخش شود، شما هم مي‌شنويد اما يك زمان به دوست‌تان مي‌گوييد برويم فلان موسيقي را گوش كنيم. به نظر من تمام موسيقي‌ها زيبا هستند؛ راك، پاپ و.... هر موسيقي‌اي اگر به شكل صحيح خود باشد، زيباست. تنها سه‌گاه و شور نيست. انواع و اقسام دارد و اگر بگوييد فقط فلان موسيقي، به نظر من خودخواهي است. وقتي شما دنبال يك موسيقي خاص مي‌رويد تا گوش دهيد يعني به دنبال همان حالي هستيد كه من مي‌گويم.
آن حال چگونه به وجود مي‌آيد؟
شما اشاره كرديد كه چرا اين روزها اكثر موسيقي‌ها شبيه هم شده است، براي اينكه آن حال و خلاقيت وجود ندارد. من هميشه به شاگردانم مي‌گويم، درست است كه شاگرد من هستي اما خودت بايد جلو بروي. مرحوم صبا مي‌گفت گلپاجان اگر قرار باشد شاگرد از استادش پيش نيفتد، علم متوقف مي‌شود. شاگرد بايد هميشه از استاد دو قدم جلوتر برود. يك زماني در ايران تلفن‌ها هندلي بود. شما يادتان نمي‌آيد و بعد تبديل شد به تلفن‌هاي شماره‌اي و حالا تبديل شده به موبايل. پرويز نادري شاتل را برده به مريخ. يك ايراني به اين درجه رسيده است. خب اين آقا يك استادي داشته اما حالا او از استادش جلو زده و اين كار بزرگ را كرده است. در همه زمينه‌ها شاگرد بايد از استاد جلو بزند و اين در موسيقي هم مصداق دارد.
چرا بعد از دوره گل‌ها كه به دوره طلايي موسيقي معروف است، اين روند در موسيقي ما متوقف شد؟
خلاقيت بايد در وجود و خون آدم باشد. وقتي من پا به عرصه هنر گذاشتم، خواننده‌هاي خيلي خوبي داشتيم. بنان، فاخته‌اي، عبدالوهاب شهيدي، ايرج، محمودي‌خوانساري، گلچين و ديگران. آنها همه جايگاه خودشان را داشتند و همه خوب بودند. اما چه اتفاقي افتاد كه من توانستم جايگاه خودم را پيدا كنم، چون من نيامدم با «مرغ سحر» خودم را معروف كنم. اين اواخر مد شده بود همه فقط «مرغ سحر ناله سر كن» را بخوانند. اين مرغ سحر بيچاره گرفتار شده بود. حالا خوب است كه مرغ سحر شكايت نكرده (خنده). از بس افراد مختلف اين شعر را خواندند و فكر مي‌كردند اگر مرغ سحر را بخوانند، گل مي‌كنند. بابا اين براي آن زمان بوده، خيلي هم خوب بوده اما شما بايد چيزي براي زمان حال بخوانيد. من وقتي شروع كردم، 17 سال فقط آواز خواندم، نه ترانه. استاد من نورعلي‌خان خوشش نمي‌‌آمد، من ترانه بخوانم و مي‌گفت ترانه براي خانم‌هاست. البته اين عقيده شخصي او بود، عقيده من نيست. من هم 17‌سال آواز خواندم و با «مست مستم ساقيا دستم بگير» معروف شدم و بعد در يك موقعيتي كه فكر كردم مناسب است شروع كردم به خواندن ترانه.
حالا اگر من به شاگردم بگويم فقط بايد همين قالب و شكلي كه من مي‌خوانم، بخواني و همين‌جور تحرير دهي، آن شاگرد خراب مي‌شود. شاگرد بايد رديف‌ها و دودوتا چهارتا را از من ياد بگيرد اما راه خودش را برود. شما ممكن است براي آمدن به منزل ما بروي سر پل تجريش، بعد بروي توپخانه بعد بيايي فرمانيه يا صد راه ديگر اما مهم اين است كه به اينجا برسي. راه‌هاي رسيدن بي‌نهايت است و هر كس بايد راه خودش را برود.
برخي از خوانندگان، خوانندگان قالبي هستند. مثل قالب‌هاي خشت كه سابقا يك قالب مي‌گذاشتند كه چهارگوش بود و در آن خاك و گل مي‌ريختند و دوباره يك دفعه مي‌ديديد صدتا خشت بغل هم، همه يك اندازه است. اين نوع قالبي زدن و خواندن را مردم نمي‌پسندند. مردم دنبال چيز نو هستند. اگر آورديد خريدار هم پيدا مي‌شود.
به نظر شما آيا كپي كردن كارهاي قديمي باعث افت موسيقي ما شده است؟
بله، اين مثل كپي كردن است. وقتي كپي مي‌كنيد، همه شبيه هم در مي‌آيد. مثلا من يك همايون با پرويز ياحقي خوانده‌ام. اگر همان همايون را با مرتضي‌خان ‌محجوبي مي‌خواندم، فرق مي‌كرد. همايون، همايون بود اما فرم‌ها تفاوت داشت و اين خلاقيت است.

آنها كه اداست. من اساتيد بزرگي داشتم مثل نور‌علي‌خان برومند. حاج‌آقا محمد ايراني، مرحوم اديب خوانساري و طاهرزاده. تمام اين دوستاني هم كه حالا هستند، براي من محترم‌اند، اما هيچ‌كس نبايد جايگاه خودش را فراموش كند. تمام بزرگان در جايگاه خودشان بي‌نظير هستند و اگر ما بخواهيم آنها را كوچك كنيم، خودمان را كوچك كرده‌ايم.
وقتي من شروع كردم تازه از دانشكده افسري بيرون آمده بودم، جوان بودم و كله‌ام هم بوي قرمه‌سبزي مي‌داد و فكر مي‌كرديم هميشه جوان هستيم و شور و انرژي جواني را داريم. در بين خوانندگان بزرگي كه آن سال‌ها بودند، فكر كردم كه من بايد چه كار كنم، اگر مي‌خواستم مثل آنها بخوانم كه آنها خيلي بهتر از من مي‌خواندند. از آن طرف موسيقي پاپ بود و خوانندگاني مثل ويگن، منوچهر و غلامعلي روانبخش. از يك‌طرف ديگر سبك كوچه‌بازاري بود كه آن را هم نبايد دست‌كم گرفت زيرا آنها براي دل مردم مي‌خواندند و مردم آنها را مي‌خواستند، مثل آقاي جبلي، منوچهر شفيعي و خيلي‌هاي ديگر كه الان اسم‌شان خاطرم نيست و در دل مردم جا داشتند.
من با اساتيد صحبت كردم و آنها هم يك چيز به من گفتند كه اگر مي‌خواهي مثل آقايان اساتيد بخواني، اصلا چرا بخواني، آنها كه به اين خوبي مي‌خوانند. تو كاري كن كه يك چيزي را خلق كني تا ماندگار شوي تا پاي اسمت مهر بخورد و من با استاد مسلم مرتضي‌خان محجوبي، «مست مستم ساقي دستم بگير» را خواندم. در سه‌گاه «كاروان» را خواندم و بعد «پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكي است»، «ما رند خراباتي و ديوانه و مستيم»، «امشب شده‌ام مست.» اينها همه در سه‌گاه است اما هركدام از يكجا.
همه آنها هم آواز هستند.
همه‌شان آواز هستند. آوازهاي من مثل ترانه معروف شده بود. شايد خيلي‌ها از حرف‌هاي من ناراحت شوند. من چقدر علاقه‌مندم كه ناراحت نشوند اما بعضي وقت‌ها حتي خوشحال مي‌شوم كه پشت‌سرم بد بگويند زيرا اين بدگويي‌ها يك بخش‌اش كينه است و بخش ديگرش انتقاد و من از اين انتقادها استفاده مي‌كنم و درس مي‌گيرم.
علاقه ندارم بي‌خودي به من بگويند گلپا آواز فلان و بهمان را خواند. من يك چيزي را خلق كردم كه موردپسند مردم قرار گفت، چيزي كه تا آن زمان نبود. كسي رمانس نمي‌خواند. «بر موج غم نشسته» يا «تصورهاي باطل نقش زد آينده ما را.» حالا هم تاريخ در مورد همه ما قضاوت خواهد كرد. حبيب بديعي خدابيامرز مي‌گفت: گلپا جان «صد سال ديگه مي‌فهمند گلپا كي بود.» البته بعضي از بدگويي‌ها از روي كينه است اما عيبي ندارد. من نه مي‌خواهم در راديو و تلويزيون بخوانم و نه مي‌خواهم كنسرت بدهم. من دنبال آرامشم نه سياست و پول. اصلا اگر فردا بيايند بگويند رييس‌جمهور باش و برو فلان شهر و فلان كشور مي‌گويم نه. من كه اين كاره نيستم. من كه نمي‌خواهم بخوانم و روي سن بروم. هيچ‌وقت حاضر نيستم آرامشم را از دست بدهم.
اگر بخواهيم دليل موفقيت‌هاي نسل شما را بررسي كنيم، شايد يكي از دلايلش اين بود كه شما و هم‌دوره‌اي‌هايتان با هم همراه و هم دل بوديد.
يك چيزي هست، شما اگر الان با بچه‌هايي كه از دوره ما مانده‌اند، صحبت كنيد، هيچ‌وقت حرف بد راجع به كسي نمي‌شنويد. شايد در نهايت بگويند فلاني خيلي خوب است اما اين نقاط ضعف را هم دارد اما نقاط ضعف را هم گنده نمي‌كنند و براي زحمتي كه ديگران كشيده‌اند، ارزش قايلند اما حالا همه اصل مطلب را فراموش كرده‌اند و دنبال يك نقطه جوهري در يك قاليچه زيبا مي‌گردند تا آن را درشت جلوه دهند. همه محترم هستند و جايگاه خودشان را دارند. مردم هم خوب مي‌فهمند كه چه كسي چه كاري انجام داده و همين‌جا مي‌گويم كه من دست تمام هنرمندان ايران را مي‌فشارم و همه آنها را دوست دارم.
اجازه بدهيد گفت‌وگويمان را با صحبت درباره كار جديدتان تمام كنيم. اگر امكان دارد از كار جديدتان بگوييد؟
حدود دو ماه پيش، نيمه‌هاي شب از خواب پريدم، احساس كردم يك چيزي به من الهام شد به همسرم گفتم خودكار و كاغذ را بياور و اين چيزي را كه به ذهن من رسيده، بنويس. همسرم پرسيد چه چيزي؟ گفتم: مثل اينكه در خواب به من الهام شد. برعكس همه كه مي‌گويند همه هم شاعر هستند و هم آهنگساز، من نه شاعر هستم و نه آهنگساز و به نظر من هر كس يك جايگاهي دارد. اين مصرع از يك شعر به من الهام شده بود: «ديگه اين آخر كاره.» همان شب حدود ساعت چهار صبح با دوست عزيزم پازوكي كه شاعر و آهنگساز هستند، تماس گرفتم، چون در آمريكا ساعت چهار بعدازظهر بود. گفتم آقاي پازوكي من خواب بودم و در خواب يك چيزي به من الهام شد اما چون شاعر نيستم نمي‌توانم بقيه آن را بنويسم و شما بايد ادامه آن را بگوييد. او گفت چند روز به من وقت بدهيد تا من خوب روي آن فكر كنم. بعد از 10، 15روز آقاي پازوكي تماس گرفت و گفت گلپا بنويس و ادامه شعر را براي من خواندند. ‌قطار وقتي به ايستگاه آخر مي‌رسد، سوت مي‌زند. استاد‌حسين تهراني كه بسيار بي‌نظير تنبك مي‌زدند، صداي قطار را خيلي خوب با تنبك در آوردند و صداي سوت قطار را هم با دهان‌شان زدند. آقاي پازوكي با در نظر گرفتن همه اين مسايل و به خاطر روحيه شاعرانه‌شان اين شعر را به زيبايي ادامه دادند چون شاعر چيزهايي را مي‌بيند كه مردم عادي نمي‌بينند. شاعر هر ثانيه و هر دقيقه چيزهايي مي‌بيند كه به نظر ما نمي‌رسد. اگر ما در آينه نگاه كنيم، عكس خودمان را مي‌بينيم اما شاعر مي‌گويد: «موي سپيد توي آينه ديدم» و يا: «دروغ نگو آينه كه من هنوز جوونم.» البته ما شاعر خيلي داريم اما پازوكي بسيار خلاق هستند. خلاصه او ادامه شعر را اين‌گونه ساخته بودند: «ديگه اين آخر كاره/ آخرين سوت قطاره / هنوز يكي پياده /هنوزم يكي سواره / آخرين فرصت مونده/ براي ديدن ياره / زندگي تعارف نداره / ديگه اين آخره كاره».
 جالب است كه شما همايون را هم مثل همايوني كه استاد گلپا مي‌خواند، نمي‌خوانديد. كساني بوده‌اند كه همايون را دقيقا مثل كس ديگري مي‌خوانند.

آهنگ اين كار را چه كسي ساختند؟
من فكر كردم پازوكي بايد آهنگي براي اين شعر بسازند كه خيلي زيبا باشد. پازوكي آهنگ‌هاي «موي سپيد»، «درويش»، «پس چرا عاشق نباشم» و اين آخري، «من تو را آسان نياوردم به دست» را براي من ساخته‌اند و فكر كردم كه او با آن نگاه زيبايشان بايد براي اين شعر هم آهنگ بسازند. روزي در منزل يكي از دوستانم به نام دكتر برومند بودم كه دندانپزشك هستند و اتفاقا خيلي بي‌نظير ويلن مي‌نوازند اما اهل اين نيستند كه خودشان را نشان دهند و در هيچ اركستر و گروهي نيستند. يك روز جمعه كه ما در منزل او بوديم، او شروع كردند به نواختن ويلن در دستگاه سه‌گاه و من اين شعر را زمزمه كردم. ديدم چقدر حالت قشنگي پيدا كرده. به دكتر برومند گفتم مي‌شود اين آهنگ را ادامه دهيد و او پيشنهاد دادند كه ما اين قطعه را ضبط كنيم. او تشكيلات ضبط صدا را در خانه داشتند. گفتم: اينجا كه مثل استوديو نيست اما او هم گفت براي خودمان ضبط مي‌كنيم. چون خيلي زيباست و يادگاري مي‌ماند. من شروع به خواندن كردم و او هم ساز مي‌زدند. كمي كه گذشت و او متوجه شد ملودي آهنگ چيست، آن را ضبط كرديم و اين آهنگي كه الان آمده همان است كه ما ضبط كرديم.
در اين قطعه اشعار ديگري هم مي‌خوانيد. آن اشعار و آواز چگونه وارد كار شد؟
هميشه يكي از دغدغه‌هاي ذهني من اين بوده كه چرا هر كس مي‌ميرد، پشتش عزاداري مي‌كنند؛ چرا در بودن هنرمندها، ورزشكاران و قهرمانان، هيچ‌كس حالي از آنها نمي‌پرسد؟ من دو بيت شعر راجع به اين مساله در ذهنم بود كه خوشبختانه آن هم براي پازوكي است: «دسته‌هاي گل نهادن بر مزار من چه سود / در زمان بودنم يك شاخه گل دستم بده.» ما آهنگ را با همين شعر شروع كرديم.
‌وقتي شروع به خواندن كردم، آنقدر در حال خودم بودم كه متوجه نشدم كه چند نفر از دوستاني كه آنجا بودند، گريه كردند و گفتند ما خيلي تحت تاثير قرار گرفتيم.
‌اين اشعار را به صورت آواز مي‌خوانديد؟
به صورت رومانس خواندم. چيزي بين آواز و ترانه.
با چه سازهايي؟
فقط ويلن دكتر برومند. دوستان پرسيدند كه اين ملودي را از كجا آورديد و من گفتم همان‌طور كه «ديگه اين آخر كاره» در خواب به من الهام شد، اين ملودي هم الان در منزل دكتر برومند ناگهان به ذهن رسيد!
اين آهنگ‌ها هم الان آماده شده و در آلبوم جديدتان است؟
بله، در سايت من هست و مي‌توانيد بشنويد. اين آهنگ را وقف افرادي كرديم كه سن‌شان بالاست يا نابينا هستند. هر كس هر چقدر دلش خواست، مي‌تواند بپردازد. اين كار قيمت خاصي ندارد. يك فرد مطمئن را مشخص كرديم كه هر كس دلش خواست، بتواند از آن طريق آهنگ را حتي به صورت مجاني تهيه كند يا در صورت تمايل، مبلغي به آن صندوق بپردازد، براي هديه و وقف براي افراد نابينا و سالخورده‌اي كه كسي را ندارند تا از آنها مراقبت كند. در عرض سه روز 28‌هزار تا فروش رفته. آهنگي بسيار ساده كه چون از دل برخاسته به دل مي‌نشيند. نه بحث سياسي دارد و نه هيچ چيز ديگر، چون من از سياست بدم مي‌آيد. آن زمان كه در دانشگاه افسري بودم، مزه كار سياسي را چشيدم و از آنجا خارج شدم. همان زمان هم غيرمستقيم به من گفتند اگر شما در راديو باشيد، اشخاصي كه كار موسيقي انجام مي‌دهند و تازه وارد راديو شده‌اند، شايد گل نكنند. من هم گفتم با شما خداحافظي مي‌كنم تا زماني‌كه اين آقايان گل كنند بعد از آن بياييد تا با هم صحبت كنيم.
‌ استاد غير از اين كار، كار ديگري انجام نداده‌ايد؟

چرا دوتا كار ديگر هم هست كه هنوز آماده نشده و فكر مي‌كنم اگر رويشان كار شود، مقبول هنردوستان و هنرشناسان قرار بگيرد.

.....................

منصور نریمان:نوک مخروط موسیقی

اولين همكاري من با آقاي گلپايگاني سال 41 صورت گرفت؛ زماني كه از مشهد به تهران آمدم و در برنامه‌هاي مختلف راديو از جمله «گل‌ها» با او همكاري كردم. قبل از آن، كارم را در راديو مشهد به عنوان مسوول واحد موسيقي آغاز كردم. بعد هم به شيراز رفتم و واحد موسيقي آنجا را راه انداختم. در تهران برنامه‌ها گوناگون بود و گلپا آواز مي‌خواند و من تك‌نواز بودم و جواب آواز او را مي‌دادم. خاطره جالبي كه از حضور گلپا در فضاي موسيقي دهه 40 به ياد دارم مربوط به زماني است كه آثار او از راديو و تلويزيون پخش مي‌شد. گلپا آن زمان جزو بهترين‌ها بود و نوك مخروط موسيقي به حساب مي‌آمد. يك روز در مشهد، حوالي ساعت هفت، هشت بعدازظهر ديدم تمام مغازه‌ها بسته است. حتي نانوايي‌ها هم بسته بودند. سوال كردم چرا همه جا بسته شده، گفتند قرار است برنامه آقاي گلپا پخش شود. مغازه‌ها و نانوايي‌ها را به خاطر آواز گلپا تعطيل كرده بودند. منظورم از ذكر اين خاطره، اشاره به اهميت جايگاه خوانندگي اوست. تا آن زمان هيچ هنرمندي را نديدم كه به خاطرش در آن ساعت مغازه‌هاي مشهد تعطيل شود. يكي، دو سال بعد از آن جريان هم گلپا به همراه مرحوم محمودي‌خوانساري به مشهد آمد. مردم به استقبال او رفتند و شهر واقعا شلوغ شده بود. همه آمده بودند تا اين دو بزرگوار را ببينند. بعد از آن هم كه من به تهران آمدم، افتخار همكاري رودررو با اين خواننده بنام برايم ميسر شد؛ همكاري‌اي كه لذت بسيار از آن بردم.

.................

نوستالژی گلپا

اكبر گلپايگاني ملقب به گلپا سال‌هاست در ايران روي صحنه نرفته است. او مشخصا در سه دهه اخير كنسرتي در ايران برگزار نكرده و به گفته خود در اين سال‌ها نت سكوت را سر داده. به‌رغم روي سن نرفتن، آلبوم‌هايش از طريق مجاري رسمي و قانوني روانه بازار شده است. در سال 1382 پس از 25‌سال دوري با انتشار دو آلبوم «مست عشق» و «عقيق» دوباره نام او در فضاي موسيقي ايران شنيده شد. انتشار «قدر محبت» (ترانه‌هاي دهه 50 اكبر گلپايگاني) در سال 86، دوستداران او را اميدوارتر كرد به اينكه با وجود ممنوعيت پخش آواز او از صدا و سيما، لااقل مي‌توان آلبومي از اين خواننده را از فروشگاه‌هاي رسمي خريداري كرد.
بسياري از دوستداران گلپا هنوز خاطره صداي خواننده‌اي را با خود دارند كه زماني به مرد حنجره‌طلا‌يي ايران معروف بود. در زماني كه اكثر مردم به ترانه‌هاي راديو دل‌بسته بودند و توجهي به موسيقي آوازي نداشتند، صداي گلپا كه مبتني بر موسيقي دستگاهي بود با استقبال مواجه شد. او 17‌سال اول فعاليت موسيقي‌اش را فقط آواز ‌خواند و سراغ ترانه نرفت.
در اول فروردين 1338 اولين آواز بدون ساز خود را با شعري از حافظ اجرا كرد كه در اين آواز به عنوان خواننده‌اي ناشناس و جوان معرفي شد. با اين حال به فاصله چند روز بعد در برنامه «گل‌ها» و با آواز «مست مستم ساقيا دستم بگير» به جايگاه قابل ملا‌حظه‌اي در ميان مردم رسيد. سوال اينجاست كه گلپا چگونه اين فاصله كوتاه ميان گمنامي و شهرت را پشت سر گذاشت؟ او چند سال پيش طي يك ديدار به اين سوال جواب داد؛ به اينكه برايش موسيقي لحظه‌اي بوده كه در آن درون خود را پالايش كند و به مردم عشق ورزد. گلپا شاگرد سيدحسين طاهرزاده بوده و از او بهره‌هاي زيادي برده است.
او به تاسي از استادش طاهرزاده، خوب خواندن را از آنهايي كه بد مي‌خواندند، ياد گرفت! آنهايي كه داخل ايران اكبر گلپايگاني را مي‌شناسند تصويري از خواننده‌اي در ذهن‌شان است كه شش‌دانگ صدا يا آن طور كه خود مي‌گويد شش‌گام صدا را در اختيار دارد و مي‌تواند «سه‌گام» را بخواند و تمام اينها قريحه خدادادي اوست و ربطي به خلا‌قيت و مسايل ديگر ندارد.
گلپا متولد سال 1312 در تكيه زرگرهاي تهران است. ارتباط او با شهر گلپايگان هم از اين نظر است كه پدربزرگ و پدرش در اين شهر به دنيا آمده‌اند؛ ولي در جواني به همراه برادرانش به تهران مي‌آيد. پدربزرگ او كه صداي خوشي داشته، تاجر پنبه بوده و در گلپايگان به فعاليت اشتغال داشته است. پدربزرگ او از ايل بختياري بوده است. او ذاتا گلپايگاني است، هرچند در تكيه زرگرها به دنيا آمده. سال 1318 وارد دبستان فرهنگ در تكيه زرگرها شد و بعد از آن خانواده‌اش به خيابان آبشار نقل مكان كرده و اكبر گلپا در دبيرستان بدر محله سرچشمه ثبت‌نام كرد. گلپا هميشه وقتي صحبت از گلپايگان مي‌شود از خواننده‌اي به نام عندليب گلپايگاني ياد مي‌كند كه خيلي كم راجع به او صحبت شده است.
بعد از گذشت بيش از سه‌دهه هنوز قدرت آواز را در خود احساس مي‌كند؛ ‌اما به شكلي واقع‌بينانه تاكيد مي‌كند كه زمانه تغيير كرده است. مي‌گويد اگر همين الا‌ن بگويند مثنوي شور يا خسرو و شيرين را مثل 35‌سال پيش يا 40سال پيش بخوان، اين كار را نمي‌كنم، چون آن مربوط به آن زمان بوده است. يك زمان كسي در درون آدم مي‌گفت بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين! الا‌ن نه جويي هست و نه گذر عمري، آب‌ها همه در كانال است!
در عوض الا‌ن سوژه‌هاي زيبايي براي او وجود دارند كه روي آنها كار مي‌كند. يك زمان مي‌خواند: «موي سپيد را در آينه ديدم»، ولي حالا‌ با گرفتاري‌هايي كه برايش پيش مي‌آيد، مي‌خواند: «دروغ نگو آينه كه من هنوز جوونم، واسه دلا‌ي خسته بازم مي‌خوام بخونم»! اين شعر متعلق به زمان حاضر است.

براي خواندن اين بيت اسبابي لا‌زم است؛ داشتن صداي خوب، نفس خوب، دندان خوب و بالا‌ رفتن از كوه. اين كار هر روز اكبر گلپايگاني است.

پرویز براتی

................................

اتاق خاطرات

احتمالا حالا ديگر همه اين را مي‌دانند: «استاد گلپايگاني هر روز صبح ساعت پنج‌ونيم از خواب بيدار مي‌شود و 10دقيقه بعد حركت مي‌كند به سمت كوه. ساعت حدود 11 برمي‌گردد. پنج بعدازظهر دوستان، شاگردان و علاقه‌مندانش را مي‌بيند و ساعت 9 شب هم مي‌خوابد.» فردا صبح هم ماجرا همين‌طور شروع مي‌شود، مگر آنكه اتفاق خيلي خاص و مهمي برنامه را به هم بريزد. مثل الان كه در استرالياست و نمي‌دانم آنجا هم به كوه مي‌رود يا نه، اما به هر صورت از ورزش و زندگي سالم دور نيست. در انگليس هم از اينكه اين فرصت به وجود بيايد كه با بازيكنان منچستريونايتد بنشيند و بعد عكسي به يادگار بيندازد، استقبال مي‌كند؛ ‌كما اينكه در سال 88 اين اتفاق افتاد و يكي از شاگردانش ترتيب ديدار استاد با بازيكنان منچستريونايتد را داد. اين احتمالا از مهم‌ترين قسمت‌هاي خاطرات سفر او است و اين عادت قديمي استاد است كه ورزشكاران، دوستان اصلي‌اش هستند. در پذيرايي خانه استاد گلپايگاني، عكس‌هاي اصلي به دو دسته‌اند: با هنرمندان و با ورزشكاران. كاپ‌ها، هدايا و مدال‌ها هم همين‌طور. جوايزي كه يا به صورت حقيقي يا به صورت افتخاري از ورزش و ورزشكاران گرفته، كمتر از آنچه براي هنر گرفته، نيست. عكس بزرگ استاد در كنار پهلوان غلامرضا تختي، اولين چيزي است كه به چشم مي‌آيد: «گر نظر پاك كني، آن وقت مي‌شوي يك انسان بزرگ. اين همه آدم مي‌آيد و مي‌رود، يكي مي‌شود تختي. مگر تختي به خاطر مدال طلايش مهم بود؟ خيلي كسان هستند كه بيشتر از او مدال طلا گرفته‌اند اما هيچ كدام تختي نمي‌شوند و نشدند. در تختي غير از اينها چيزهاي ديگري هم بود.» گلپا 30سال با او زندگي كرد و يك حركت نامناسب از او نديد. اين ورزشكار براي او مرد بزرگي است. در كنار اينها بيشتر از 20سال خانه‌نشيني و در حاشيه بودن گلپا، نه او را از ياد مردم برد و نه مثل بسياري از هنرمندان ديگر او را به گوشه‌نشيني از جنس ديگر واداشت. استاد در تمام اين سال‌ها برنامه‌هاي ورزشي خود را فراموش نكرد. اجازه داشت، خواند و ورزش كرد، اجازه نداشت، ورزش كرد و در دره‌ها و كوه‌هاي اطراف تهران براي خودش خواند اما جنسش از آن جنس‌ها نبود كه از پاي بنشيند و همين است كه الان در 78سالگي در كشور‌هاي مختلف كنسرت مي‌گذارد و همانجا هم يادش نرفته كه از جواني فوتبال را دوست داشته و قهرمانان ورزشي برايش مثل هنرمندان بزرگ بودند. عكس و لوح افتخار قاب‌شده روي ديوار حاكي از اين است كه «من جزو پيشكسوتان باشگاه دارايي هستم. مدرسه نظام بودم و در دانشكده افسري فوتبال بازي مي‌كردم اما از آن به بعد رشته‌ام عوض شد و آمدم در موسيقي. ديگر نمي‌توانستم حرفه‌اي فوتبال بازي كنم. اول همه بچه‌ها با هم رفتيم باشگاه تهران جوان بعد تهران جوان را منحل كردند كه ماجرايش بماند. همه با هم دسته‌جمعي آمديم باشگاه دارايي. آن بچه‌ها الان اكثرا مربي هستند و خيلي معروف مثل محسن حاج‌نصرالله، مهدي اخوي، داوود حيدري و كدخدازاده.»

ایلیا امانی

...........

منبع:روزنامه شرق- یکشنبه 27 شهریور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 16:52  توسط فرهاد رحیمی  | 

بعد از سالها انتظار...

رمانس:

"دیگه این آخرِ کاره"

در دستگاه:

 سه گاه

نوازنده ویولن:

دکتر جهانشاه برومند

شعر:

جهانبخش پازوکی

با صدای همیشه جاوید:

گلپا

بعد از سالها سکوت بالاخره استاد بزرگ آواز ایران اکبر گلپایگانی سکوت خود را شکستند و جدیدترین رمانس خود را به نام"دیگه این آخرِ کاره" به شما مردم خوش طینت و نیک سیرت ایران عزیز هدیه نمودند.این اثر که نزدیک به ۲ هفته پیش ضبط گردید یکی دیگر از شاهکارهای هنری استاد گلپا می باشد که هر انسان با احساس وعلاقمند به هنر با شنیدن آن تحت تاثیر زیبایی آن قرار خواهد گرفت.از لینک زیر می توانید این اثر زیبا را دانلود نمایید...

دانلود:

استاد اکبر گلپا_دیگه این آخرِ کاره

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 13:34  توسط فرهاد رحیمی  |